سلاااااااااااااااااااااااااام 
من بعد چهار ماه برگشتم
خوبین همه ؟ 
وااای خدا یعنی چهار ماه گذشت...
توی این چهار ماه زندگی من زیر و رو شد......به معنای واقعی کلمه زیر و رو شد....
تو این چهار ماه تقریبا بزرگ شدم...چیزی که همیشه ازش وحشت داشتم....اما خوب روزگار داره کم کم مجبورم می کنه که عاقل شم، که بزرگ شم، که دیگه اون ساقی بی کله ی دل نازک نباشم....که سنگدل شم...
تو این چهار ماه شاید به اندازه ی همه ی عمرم ماجراهای وحشتناک و عبرت آموز برام پیش اومد...تو این چهار ماه بیشتر از همه ی عمرم تجربه به دس آوردم....تو این چهار ماه.....
بسه دیگه بازم بگم اشکم در میاد
خبر مرگم همین الان گفتم بزرگ شدم مثلا
موندم چی بنویسم....منی که همیشه یه دنیا حرف تو دلم واسه گفتم داشتم الان موندم از کجا بنویسم، از چی شروع کنم...
اما خوب بهتره بازم خودم هیچی نگم و بذارم شعرا و عکسام جای خودم حرف بزنن...
این شعر خیلی قشنگ مال فروغه:
گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا "او" مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم به سوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را زبیم
در دل مردابها بنهفته ام
میروم... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا..؟ منزل کجا..؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
" او" چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگام حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بیتاب مرا در بر گرفت
آه... آری... این منم... اما چه سود
"او" که در من بود، دیگر، نیست،نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
"او" که در من بود، آخر کیست، کیست؟
این شعری هم که از سعدی رو این عکس نوشتم چیزیه که خودم واقعا با تموم وجود بهش رسیدم...
این شعری که میذارم ماجرای جالبی داره، عزیزترین دوستم (بشری) که همیشه تو بهترین و بدترین لحظات زندگیم در کنارم بوده تو این چهار ماه که تجربه ها و ماجراها رو براش می گفتم و بعدش هم با هم در موردشون نتیجه گیری می کردیم، یه روز اومد گفت این شعر از اخوان تقدیم به تو؛ وقتی بخونینش اگه معنیشو متوجه بشین می فهمین که چیااا گفته...
ای شده چون سنگ سیاهی صبور،
پیش دروغ همه لبخند ها!
ــ بسته چو تاریکی جاوید گور
خانه ی بروی همه سوگند ها! ــ
من زتو باور نکنم، این تویی؟
دوش چه دیدی، چه شنیدی، به خواب؟
بر تو دلا ! فرخ و فرخنده باد
دولت این لرزش و این اضطراب.
زنده تر از این تپش گرم تو
عشق ندیدست و نبیند دگر.
پاکتر از آه تو پروانه ای
بر گل یادی ننشیند دگر.
اما در کل واقعا خوشحالم که این تجربه های هر چند تلخ رو به دست آوردم... چون همینا تو زندگیم مطمئنم که خییییلی به دردم خواهد خورد.
و روی این عکس هم شعر زیبای حمید مصدق رو نوشتم که واقعا آدم رو به فکر می بره...

و اما جملات بی نظیر الهی نامه:
الهی،اگرگلم يا خارم از آن بوستان يارم.
و از جبران خلیل جبران:
آدمی هرگز به سپیده نمی رسد، مگر از جاده ی شب.
خداحافط تا آپ بعدی که معلوم نیست کی باشه