سلام خدمت همه ی دوست جونا ی گلم
که تو این مدت که یکم ناراحت بودم تنهام نزاشتن.....
و اینم بگم که واقعا تو همین وقتاست که آدم دوستاشو میشناسه....
دوستای واقعی ای که وقتی ناراحتیمو دیدن پشتم موندن و با حرفاشون،
با کمکاشون تنهام نزاشتن....
و اما.........
جونم براتون بگه که خدا رو شکر خوب شدم....
یعنی عقلم برگشت سر جاش
اینم گفتم واسه همه عزیزایی که نگرون بودن....
ایشالا بتونم یه روزی محبتاتونو جبران کنم...
راستش بعضیا اعتراض کرده بودین که چرا طولانیه پُستام ولی به خدا آخه من خیلی پر حرفم، تازه همینقدر هم که میشه کلی خودمو کنترل می کنم که کم بنویسم
و اما ایندفه می خوام یه شعر فوق العاده زیبا و البته یه کم طولانی رو براتون بزارم...
خدایی شعره فوق العاده ایه..
فقط خواهشا تا اخرشو بخونیناااااااا
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این که خود میدانم
که نکردم فکری، که تعمق ننمودم روزی، ساعتی یا آنی
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادمان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
من نپرسیدم و هیچ کس نیز نگفت، زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
که از این چند صباح به کجا باید رفت
با کدامین توشه به سفر باید رفت
جوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن نیز نفهمیدم من که چه سان عمر گذشت
لیک گفتند همه که جوان است هنوز
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز مرا عمری هست
یک نفر بانگ بر آورد:
که اوازهم اکنون باید فکر فردا بکند
دگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال من نپرسیدم هیچ، که چسان عمر گذشت
من نیندیشیدم به چه ترتیب جوانی بگذشت
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق نه اندیشه
عمر بگذشت به بی حوصلگی، مسخرگی
چه توانی، که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، می توانست مرا، تا به خدا آرد پیش
لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات
آن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند
عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده
و مرا می گفتند که چو آنها باشم که چو انها دائم
فکر خوردن باشم فکر گشتن فکر تامین معاش
فکر ثروت باشم فکر یک زندگی بی جنجال
فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت
زندگی خوردن نیست
زندگی گشتن نیست زندگی ثروت نیست
زندگانی کردن، فکر خوردن و غافل زجهان بودن نیست
زندگی داشتن همسر نیست
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش فهمیدم ؛ حال می پندارم
هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند خطاها بکشم
پای در راه حقایق بنهم با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و طمع و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و ذوق
در ره کشف حقایق کوشم
شر بت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای حق و نا حق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
زانچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران باشم و با شعله ی خویش ره نمایم به همه
گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
حال من می فهمم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت
کودکی بی حاصل، نوجوانی باطل، وقت پیری غافل
کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت، در کهولت حسرت
طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
وای من خیلی این شعر رو دوست دارم...
راستی این عکسا هم به مناسبت عید امساله که البته تموم شد...
ولی واسه من یه جورایی تازه عید شده

راستی عید هم تموم شدا...
ولی اوندفه حالم خوب نبود ونتونستم در این مورد چیزی بگم...
وااااااااااااااااااااااایییییییییییییییی
بعد عید کی میخواد درس بخونه؟؟؟؟
تازه تو عید یه کم وقت کرده بودم بشینم کتابای انبار شدمو بخونم؛
هرچند من که برام عید و غیر عید نداره؛ من به کتابام میرسم و کاری به کار چیزای وقت تلف کنی مثل درس ندارم!!!
راستی یه چیز دیگه هم یادم اومد...
خیلی از شما دوستای عزیز تازه با وبلاگم آشنا شدین و مطالب قبلی رو نخوندی،فقط خواهشا به بقیه ی مطالب هم یه نیگاهی بندازین، خوشتون میاد...
و در ضمن در مورد کسایی که می خوان بلینکمشون لطف کنن بگن و بگن که با چه عنوانی تا همو بلینکیم.
و اما طبق معمول جمله ی آخر که قرار بود از الهی نامه باشه...
فقط یه خواهش، این جملات بی نظیرناااااا
همینجوری ازشون نگذرین...
عمیق بخونیدشون...
الهی، همينقدر فهميده ام که خداست و دارد خدايی می کند.