تبليغاتX
::. سکوت شب .::
 

درباره ي وبلاگ

 


 

صفحه ي نخست
آرشيو وبلاگ
 

 

دی 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

 

دنیای من
 
طرفداران امی لی
 
Game Over!!
 
دوچرخه
 
تنها در شب
 
دختر ایرونی
 
دیوانگان حسین
 
خیال آبی
 
ما که هستیم
 
جهنم سرد
 
بنیامین پسر جهنمی
 
آرمان تروریست
 
ورپریده
 
منو نگاه کن
 
تلاطم آریانی
 
نوید
 
ابلیس
 
مترسک
 
سامان جیگر
 
میخک نفرین
 
دخترای قشمی
 
جسد
 
نوشته های پویا پولادتن
 
چپ دست
 
ترانه های بارانی
 
درد
 
!!!دیوووووووووووووووونه
 
لکنت سکوت
 
عشق شکلاتی
 
msk فناوری اطلاعات
 
شمارش معکوس
 
تنها تر از سکوت
 
دیباچه ی نور
 
فقط خودم...فقط خودت
 
نيايش
شکلات تلخ
شب گريه
وب نوشت
ترنم
خاک پاک
پيام گل سرخ
نعيم
اشک ستاره
خودموني
فرياد دل خسته
انسانم آرزوست
گره گم
عشق يعني زندگي
عشق بی هوس
حس تازه
...گنجيشک
زندگي
منگلستان
تنها مسافر عشق
بي نام و نشون
لبخند ماه
سکوت
اشک مهتاب
در ساحت ملکوت
بهار سرد
قلب تنها
سکوت عشق
مشکي ترين وبلاگ دنيا
خلوت تنهايي من
سايه هاي هنر
کلاه مخمليا
حاجي بابا
صليب نقره اي
ساز درويش
بهار تو
پيمان توهم
زبان اشک
دل اشتباه نمي کنه
پياله
سکوت شب من
لعنت به عشق دروغی
ستارگان آریایی
عنوان

 

     ???? ??

 

 
 

سلام

خوبين همه؟    من هم خدا رو شکر خيلی خوبم.

تاحالا شده يه بار با دقت به آسمون نگاه کنی واز ديدن ستاره ها لذت ببری؟

اگه نشده که نصف عمرت بر فناست ولی اگه ستاره ها رو دوست داری ، اگه با دنيای آسمون و ستاره ها لذت می بری، من يه چيزی بهت ياد می دم که از اين به بعد وقتی نگاهت به آسمون افتاد  ديگه احساس نکنی ستاره ها برات غريبه ان و باهاشون احساس نزديکی کنی؛ من تصميم دارم از اين به بعد هر ماه صورت فلکی های معروف همون ماه رو با شکل و توضيح و افسانه شون بهت ياد بدم که وقتی به آسمون نگاه می کنی ديگه با ستاره ها غريبی نکنی،احساس کنی ميشناسيشون و از سرگذشتشون با خبری.

 می خوام کاری کنم که وقتی با دوستات يا خونوادت رفتی بيرون و آسمون صاف بود ،اگه نگاه به آسمون کردی و يه شکلی برات آشنا اومد دستت رو بلند کنی و به همه بگی : هی ! من اينو ميشناسم .

به هر حال من چون خودم اين چيزها رو پشت سر گذاشتم و اين لذت ها رو چشيدم (آخه می دونی من ٣ سال نجوم ياد گرفتم) می خوام که تو هم اينا رو حس کنی .

الان هم برای شروع می خوام از صورت فلکی معروف آذر ماه يعنی "آندرومدا" شروع کنم .و اول از همه هم برات افسانشو می گم چون اگه بخوام به صورت علمی توضيح بدم خيلی پيچيدست و به دردت نمی خوره؛

و اما قبل از اينکه شروع کنم می خوام برات بگم که اصلا چی شد که افسانه های صورت فلکی ها به وجود اومدن:

زمونای خيلی قديم مردم وقتی به آسمون نگاه می کردن احساس می کردن که هر چند تا ستاره رو که می ذارن کنار هم يه شکلی به ذهنشون مياد بعد نشستن برا اين شکلا قصه درست کردن قصه هايی که اگرچه خيلی ساده و حتی گاهی از نظر ما خنده دارن ولی باعث می شن با ستاره ها احساس صميميت خاصی کنيم ؛ راستی تا يادم نرفته اين رو هم بگم که مردم هر کشوری يه اسمی روی صورت فلکيا می ذاشتن و حتی گاهی شکلايی هم که برای صورت فلکی ها تصور می کردن با هم فرق داشت ولی من سعی می کنم همه ی اسما و شکلای صورت فلکی ها رو براتون بيارم ؛خب ديگه پر حرفی بسه بريم سراغ اصل مطلب:

 

معروف ترين صورت فلکی آذر ماه صورت فلکی امراة المسسله يا

"آندرومدا" است که راجع به آن در افسانه ها چنين آمده:

آندرومدا دختر بسيار زيبای سه فئوس(قيقاووس،پادشاه اتيوپی) و کاسيوپيه(ملکه ی اتيوپی و همسر سه فئوس )بود . و در زيبايی بی حد و مرز و خودخواهيش به مادرش رفته بود  «بعدا در جای خودش ماجرای اين زن مغرور و شوهر حسودش يعنی کاسيوپيه و ته زئوس رو براتون می گم»

آندرومدا بسيار بسيار زيبا بود و اين زيبايی را از مادرش به ارث برده بود و هم خيلی مغرور که اين خصوصيت را هم از مادرش به يادگار داشت؛

غرور بيش از حد آندرومدا پريان دريايی را به خشم آورد . نپتون (يکی از خدايان) برای تنبيه وی،او را به صخره ای در کناره ی در يا که در آن زمان محل تاخت و تاز اژدهايی دريايی بود به زنجير کرد؛ بی خبر از اينکه آندرومدا عاشقی دارد به نام پرسه ئوس(برساوش) که حاضراست به خاطر عشقش حتی جانش را به خطر بيندازد « قابل توجه عاشق های امروزی  »

درست در همان لحظه ای که اژدها به آندرومدا حمله کرد،

پرسه ئوس(برساوش)  با اسب بالدارش (فرس اعظم) به اژدها حمله کرد و با جادو آن را به سنگ تبديل کرد و آندرومدا را نجات داد...

و از آن زمان سه فئوس ، کاسيوپيه ، آندرومدا ، برساوش و فرس اعظم هر کدوم به شکل يک صورت فلکی در آمدند و در آسمان جای گرفتند« که البته اين افسانه مال آندرومدا بود و بقيه ی اين صورت فلکی ها تقريبا هر کدوم افسانه ی جداگانه ای دارند که بعدا براتون می گم.»

و حالا شکل زن به زنجير کشيده شده(آندرومدا)که بتونی تو آسمون پيداش کنی ،البته متاسفانه بر خلاف خيلی از صورت فلکی های ديگه پيدا کردنش به همين آسونيام نيست :

 تقدیم به همه ی عاشقایی که غرورشون بهشون اجازه نمی ده...

 

 

اگه تو همين ماه تو يه شب بدون ابر به طرف شمال بايستيد اين صورت فلکی رو درست وسط آسمون به همين شکلی که آوردم می بينيد ؛ البته برای پيدا کردنش بايد يه کم وقت بذاريد.می دونی ممکنه وقتی آندرومدا رو ميبينی به اين فکر کنی که شکلش هيچ ربطی به زن به زنجير کشيده شده نداره ولی راستشو بخوای اينی که تو می تونی ببينی شکل کامل آندرومدا نيست چون شکل اصليش اينه:

 

تقدیم به همه ی عاشقایی که غرورشون بهشون اجازه نمی ده...

 

همونطور که می بينی اين شکل کمی به زن به زنجير کشيده نزديک تره ولی ما نمی تونيم با چشم غير مسلح (يعنی بدون تلسکوپ ) اونو اين شکلی ببينيم چون بقیه ی ستاره هاش قدرظاهری(يعنی ميزان روشنايی ظاهری) زیادی دارن؛(بر اساس طبقه بندی ابرخس هر قدر یه ستاره پر نور تر باشه قدر ظاهری کمتری داره).

خدا کنه خوشتون اومده باشه چون خیلی برای این مطلب وقت گذاشتم و همه ی علممو از زیر آوار زمان آوردم بیرون.

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

سلام تا حالا شده دلت بگيره بشينی کلی غصه بخوری ولی ندونی چرا؟

من الان اينجوری شدم

دلم خيلی گرفته  ، میدونی؟خيلی احساس تنهايی می کنم ، با اينکه خيلی ها دور و برم ان. حتی احساس می کنم حوصلم سر رفته با اينکه می دونم فردا دو امتحان دارم و تازه ٣تا کتاب و٢ تا مجلم هم  هم نخونده مونده.

هر چی فکر می کنم کمتر به نتيجه می رسم که چرا دلم گرفته ؟

هفته ی پيش هر وقت دلم می گرفت از عشق و عاشقی می نوشتم  ولی الان حتی ديگه عاشق هم نيستم که بخوام از عشق بنويسم .

فقط می دونم دلم گرفته ؛

فقط می دونم که نمی دونم چرا تو اين دنيام ؛می دونم که نمی دونم تو اين دنيای به اين بزرگی جای من کجاست؟

نمی دونم اينجا چی کار می کنم؟

می دونی کم کم  دارم به اين جمله اعتقاد پيدا می کنم :

"به خدا گفتم مرا خوشبخت کن .

فرمود نعمت از من خوشبخت بودن از تو."

چون هر چی فکر می کنم می بينم من حق ندارم خوشبخت نباشم چون اگه بخوام يه کم انصاف داشته باشم می بينم که خدا نعمتاش رو درحق من تموم کرده ولی...

ولی با همه ی اينا دلم گرفته ...

چون وقتی به اين فکر می کنم که برا چی زنده ام به هيچ نتيجه ای نمی رسم؛راستی تو تاحالا از خودت پرسيدی که قراره تو اين دنيا چی کار کنی؟

اگه آدم خيلی قانعی باشی ميگی خوب من درس می خونم،کار می کنم،بعدش ازدواج می کنم ،بچه ميارم و...

 خوب بعدش چی؟

گيرم همه ی اين کارا رو کردی بعدش چی؟

نه واقعا آخر کار ما به کجا می خوايم برسيم؟

اگه تاحالا به اين مسئله فکر نکرده بودی الان فکر کن و نظرت رو به من بگو.

آخی يه کم که حرف زدم دلم باز شد؛

الان فهميدم دلم به خاطر اين گرفته بود که از صبح تاحالا خيلی کم حرف زده بودم

خداحافظ

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

مرا عجز و تو را بيداد دادند

به هر کس هر چه بايد داد دادند

برهمن را وفا تعليم کردند

صنم را بی وفايی ياددادند

گران کردند گوش گل پس آنگه

به بلبل رخصت فرياد دادند

                              

                                 «آذر بیگدلی»

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

به                      به باد سست نهاد ،اعتماد شاید کرد

                       

                         به یار سست نهاد،

                                       

                                                اعتماد؟

                                               

                                                          ای فریاد...

 

                              

                                                ((حمید مصدق))

                                      

                                   

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

 

تقدیم به همه ی عاشقایی که غرورشون اجازه نمی ده...

 

 

 

تقدیم به همه ی عاشقایی که غرورشون اجازه نمی ده...

 

تقدیم به همه ی عاشقایی که غرورشون اجازه نمیده...

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

        

 

 نگاهی  کرد  و من  را  در به در  کرد  

                يقين   کرد عاشقم  بعدش  سفر کرد

 شکستی  خورد   و  آمد   تا بماند

                    ولی من رفته بودم او ضرر کرد

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

ای يار کجايی که در آغوش نه ای

و امشب بر ما نشسته چون دوش نه ای

ای سرو روان و راحت نفس و روان

هر چند که غايبی فراموش نه ای

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

گفته بودم عشق طوفان میکند

هرچه میخواهد دلش آن میکند

اولین باری که طوفانی شدیم

پیش پای عشق قربانی شدیم

یک دوگام ازخویشتن بیرون زدیم

واقف از اسرار پنهانی شدیم

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

اگر   می دانی  در اين   جهان   کسی   هست

  که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميکند

   وصدای قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد

       مهم نيست که او مال تو باشد

         مهم اين است که فقط باشد

            زندگی کند،لذت ببرد

               و نفس بکشد...

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 
تقديم به همه ی اونايی که غرورشون بهشون اجازه نمی ده...
| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

الهی چون تو حاضری چه جويم و چون تو ناظری چه گويم.

الهی،مارايارای ديدن خورشيد نيست ،دم از خورشيد آفرين چون زنيم؟

الهی،کلمات و کلامت که اينقدر دلنشينند،خودت چونی؟

الهی،ظاهرکه اينقدر زيباست،باطن چگونه است؟

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 
تقديم به همه ی عاشقايی که غرورشون اجازه نمی ده...

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

 

 

 

 

هنگام گذر از باغ گل سرخ، گل سرخي را به شدت غمگين ديدم،

علت را پرسيدم. ؟

گفت: دلم گرفته...

گفتم: از چه کسي؟

گفت: از يک دوست...

گفتم: کدام دوست؟

گفت: گل نيلوفر را مي گويم...

کمي با دقت نگريستم و ساقه رونده نيلوفر را به دور ساقه آن ديدم.گفتم: چون نيلوفر به دور ساقه ات پيچيده و بالا رفته ناراحتي؟

گفت: نه، من خودم دستش را گرفتم تا بالا بيايد. اما همينکه قدش از من بلندتر شد، نرده هاي آهني باغ را به من ترجيح داد و به دور آنها پيچيد...

خيلي عصباني شدم، چقدر از نيلوفر بدم آمده بود، ناخودآگاه کمر خم کردم تا نيلوفر قدرناشناس را از ريشه در بياورم،..

اما ناگهان گل سرخ خاري به شدت در دستانم فرو کرد و گفت: شرط مهمان نوازي نبود، اما به هر حال نيلوفر دوست من است...!!

و من تازه فهميدم که چرا پسربچه گل فروش سر چهارراه، هميشه دسته هاي گل سرخ در دست دارد و هيچ وقت نيلوفر نمي فروشد

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 
 

تقدیم به همه ی عاشقایی که غرورشون اجازه نمی ده...

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

در ميان شما کيست که صد گوسفند داشته باشد و يکی از آن ها گم شود، که آن نود و نه را در صحرا وا نگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بيابد.

انجيل لوقا،باب ١٥ ،آيه ی ۴

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

عشق نيرويی وحشی است اگر بکوشيم مهارش کنيم،نابودمان می کند اگر بخواهيم اسيرش کنيم ما را به بردگی می کشاند اگر سعی کنيم آن رابفهميم در سر گشتگی و حيرانی بر جايمان می گذارد اين نيرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد تا ما را به خدا و به هم نزديکتر کند و اما اينطور که امروزه عشق می ورزيم برای هر دقيقه آرامش بايد يک ساعت اضطراب بکشيم.

کمدی الهی «دانته»

تقدیم به همه ی عاشقایی که غرورشون اجازه نمی ده...

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در

تمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و هیچ

خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین

قلبی است که تا کنون دیده اند . مرد جوان در کمال افتخار ، با صدایی بلندتر به

تعریف از قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو

به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او

با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و

تکه هایی جایگزین آنها شده بود ؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و

گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی

وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او

می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب

زیبا تری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتماً شوخی

می کنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو،تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی

است. پیرمرد گفت: درست است،قلب تو سالم به نظر می رسد . اما من هرگز قلبم

را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی, هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم

را به او داده ام ؛من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم

بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام

اما چون این دو ، عین هم نبوده اند ،گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم

عزیزند ،چرا که یادآور عشق میان دو نفر هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به

کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند . اینها همین شیارهای

عمیق هستند . گرچه دردآورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که

آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش

بوده ام ،پر کنند . پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ

سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد

رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم

کرد . پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را

در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.


مرد جوان به قلبش نگاه کرد ؛ سالم نبود ،اما از همیشه زیباتر بود.

قلب من هم مثل قلب اين پير مرد می مونه ،زخمی و تيکه تيکه و... قلب شما چطور؟

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

سلام نازنينم هنوز دق نکردم

              توروآخر اما من عاشق نکردم

       

 

     نه می خوام بين منو بين دلش جنگ بشه

     نه می خوام عشقی که اون نداره کمرنگ بشه

     من فقط يه چيزی از خدا می خوام ،دلم می خواد

     واسه يکبار هم شده دلش برام تنگ بشه

 

اين دو تا شعر کوتاه هم مال ِ مريم حيدر زاده بودويه جورايی حرف دل من...

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

راستی کتاب الهی نامه اثر علامه حسن زاده ی آملی رو خوندين؟

اين کتاب بی نظيره،واقعاً قشنگه من تصميم گرفتم هر دفه چند تا جمله ازش بيارم حتماً بخون پشيمون نمی شی.

 

 

الهی،  راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر.

 

الهی، عقل گويد:"الحذر،الحذر!"عشق گويد "العجل،العجل!"آن گويد دور باش و اين گويد زود باش.

 

الهی، عقل و عشق، سنگ و شيشه اند؛عاشقان از عاقلان نالنند نه از جاهلان.

 

 الهی،چگونه خاموش باشم که دل درجوش وخروش است ؛ و چگونه سخن گويم که خرد مدهوش و بی هوش است.

 

الهی، تو خود گواهی که اين سخنان از بی تابی است؛بر ما متاب!

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 برای شروع هم می خوام یه شعر خیلی قشنگ از حمید مصدق رو بیارم این شعر رو تقدیم می کنم به عاشقایی که نمی تونن یا غرورشون اجازه نمی ده که عشقشونو ابراز کنن.

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

(( من می شناختم او را

نام تو را هميشه بر لب داشت        حتی      در حال احتضار

آن دل شکسته ی عاشق بی نام و نشان         

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

(( هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نميکرد           جز با درخت سرو   در باغ کوچه ی همسايه،

شبها به کارگاه خيال خويش

تصويری از بلندی اندام می کشيد

و در تصورش

تصوير تو ،زيباترين سرو باغ را

 تحقير کرده بود