تبليغاتX
::. سکوت شب .::
 

درباره ي وبلاگ

 


 

صفحه ي نخست
آرشيو وبلاگ
 

 

دی 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

 

دنیای من
 
طرفداران امی لی
 
Game Over!!
 
دوچرخه
 
تنها در شب
 
دختر ایرونی
 
دیوانگان حسین
 
خیال آبی
 
ما که هستیم
 
جهنم سرد
 
بنیامین پسر جهنمی
 
آرمان تروریست
 
ورپریده
 
منو نگاه کن
 
تلاطم آریانی
 
نوید
 
ابلیس
 
مترسک
 
سامان جیگر
 
میخک نفرین
 
دخترای قشمی
 
جسد
 
نوشته های پویا پولادتن
 
چپ دست
 
ترانه های بارانی
 
درد
 
!!!دیوووووووووووووووونه
 
لکنت سکوت
 
عشق شکلاتی
 
msk فناوری اطلاعات
 
شمارش معکوس
 
تنها تر از سکوت
 
دیباچه ی نور
 
فقط خودم...فقط خودت
 
نيايش
شکلات تلخ
شب گريه
وب نوشت
ترنم
خاک پاک
پيام گل سرخ
نعيم
اشک ستاره
خودموني
فرياد دل خسته
انسانم آرزوست
گره گم
عشق يعني زندگي
عشق بی هوس
حس تازه
...گنجيشک
زندگي
منگلستان
تنها مسافر عشق
بي نام و نشون
لبخند ماه
سکوت
اشک مهتاب
در ساحت ملکوت
بهار سرد
قلب تنها
سکوت عشق
مشکي ترين وبلاگ دنيا
خلوت تنهايي من
سايه هاي هنر
کلاه مخمليا
حاجي بابا
صليب نقره اي
ساز درويش
بهار تو
پيمان توهم
زبان اشک
دل اشتباه نمي کنه
پياله
سکوت شب من
لعنت به عشق دروغی
ستارگان آریایی
عنوان

 

     ???? ??

 

 
 
I'm TiReD So HaRd To Tell MySelf That You'r GoNe...BuT You Still WiTh Me...!

 

                                          سلاااااااااااااااااااااااااام

    

 

                                    من بعد چهار ماه برگشتم

 

 

                                                خوبین همه ؟

  

  وااای خدا یعنی چهار ماه گذشت...   

 

توی این چهار ماه زندگی من زیر و رو شد......به معنای واقعی کلمه زیر و رو شد....

 

تو این چهار ماه تقریبا بزرگ شدم...چیزی که همیشه ازش وحشت داشتم....اما خوب روزگار داره کم کم مجبورم می کنه که عاقل شم، که بزرگ شم، که دیگه اون ساقی بی کله ی دل نازک نباشم....که سنگدل شم...

 

تو این چهار ماه شاید به اندازه ی همه ی عمرم ماجراهای وحشتناک و عبرت آموز برام پیش اومد...تو این چهار ماه بیشتر از همه ی عمرم تجربه به دس آوردم....تو این چهار ماه.....

 

 

 بسه دیگه بازم بگم اشکم در میاد

 خبر مرگم همین الان گفتم بزرگ شدم مثلا 

 

موندم چی بنویسم....منی که همیشه یه دنیا حرف تو دلم واسه گفتم داشتم الان موندم از کجا   بنویسم، از چی شروع کنم... 

 

اما خوب بهتره بازم خودم هیچی نگم و بذارم شعرا و عکسام جای خودم حرف بزنن...

 

 

این شعر خیلی قشنگ مال فروغه:

 

 

گمشده

 

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا "او" مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آیینه می پرسم ملول

چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟

لیک در آیینه می بینم که، وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه ی هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را زبیم

در دل مردابها بنهفته ام

 

میروم... اما نمیپرسم ز خویش

ره کجا..؟ منزل کجا..؟ مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

" او" چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگام حالتی دیگر گرفت

گوییا شب با دو دست سرد خویش

روح بیتاب مرا در بر گرفت

 

آه... آری... این منم... اما چه سود

"او" که در من بود، دیگر، نیست،نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

"او" که در من بود، آخر کیست، کیست؟

 

 

 

این شعری هم که از سعدی رو این عکس نوشتم چیزیه که خودم واقعا با تموم وجود بهش رسیدم...

 

 

... 

 

  

این شعری که میذارم ماجرای جالبی داره، عزیزترین دوستم (بشری) که  همیشه تو بهترین و بدترین لحظات زندگیم در کنارم بوده تو این چهار ماه که تجربه ها و ماجراها رو براش می گفتم و بعدش هم با هم در موردشون نتیجه گیری می کردیم، یه روز اومد گفت این شعر از اخوان تقدیم به تو؛  وقتی بخونینش اگه معنیشو متوجه بشین می فهمین که چیااا گفته...

 

ای شده چون سنگ سیاهی صبور،

پیش دروغ همه لبخند ها!

ــ بسته چو تاریکی جاوید گور

خانه ی بروی همه سوگند ها!  ــ

من زتو باور نکنم، این تویی؟

دوش چه دیدی، چه شنیدی، به خواب؟

بر تو دلا ! فرخ و فرخنده باد

دولت این لرزش و این اضطراب.

زنده تر از این تپش گرم تو

عشق ندیدست و نبیند دگر.

پاکتر از آه تو پروانه ای

بر گل یادی ننشیند دگر.

 

 

اما در کل واقعا خوشحالم که این تجربه های هر چند تلخ رو به دست آوردم...  چون همینا تو زندگیم مطمئنم که خییییلی به دردم خواهد خورد.

 

 

 

 

و روی این عکس هم شعر زیبای حمید مصدق رو نوشتم که واقعا آدم رو به فکر می بره...

 

 

به روز زمزمه گر گوش کن...

 

و اما جملات بی نظیر الهی نامه:

 

الهی،اگرگلم يا خارم از آن بوستان يارم.

 

 

و از جبران خلیل جبران:

 

آدمی هرگز به سپیده نمی رسد، مگر از جاده ی شب.

 

 

خداحافط تا آپ بعدی که معلوم نیست کی باشه

 

  

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 
هرکو نظری دارد با یار کمان ابرو ، باید که سپر باشد پیش همه پیکان ها

 

 سلام به همه ی دوس جونای گل

 

 خوبین همه؟؟  

 

دلم خیلی واسه نوشتن براتون تنگ شده بود اما نمی دونم چرا هیچ انگیزه ای واسه نوشتن نداشتم...

 

اما بالاخره بعد سه ماه اپیدم...

 

تابستون هم خیییلی تند و سریع گذشت و باز دوباره درس و مدرسه شروع شد...

 

البته پیش دانشگاهی باز خیییلی بهتر از مدرسه ست...

 

اما خوب دیگه عوضش باید کلی درس خوند...

 

ناسلامتی کنکور دارم امسال!!

 

اما تاحالا که حتی یه کلمه هم نخوندم

 

حال می کنین؟؟

 

حتی یه کلمه!!

 

وقت گرانبها رو هم که با فیلم دیدن و نت و کتاب می گذرونم مثه همیشه !!

 

چون راستش نوع دانشگاه و شهری که توش قبول شم خیییلی هم برام فرقی نمی کنه...

 

واااااااای مامانم هم که کشت منو بسکه هی غر زد که بخون بخون

 

اما کیه که گوش بده؟؟

 

خوب دیگه حرف درس و مدرسه و این چیزای بیخود بسه

 

 برسیم به 22 مهر که تولدمه

 

از همه ی اونایی که تاحالا تبریک گفتن و کادو دادن  و اونایی که بعدا می خوان بگن و بدن  تشکر می کنم

 

واقعا چقدرررر زود عمر آدم می گذره...

 

یادمه یه موقعی کلاس سوم ابتدایی بودم و معلممون گفته بود هرکی نمره ی ریاضیشو زیر 18 بشه ورقشو به پشت روپوش اش  سنجاق می کنم

 

منم از ترس اومدم نذر کنم که نمره ام خوب شه

 

گفتم خدایا هر وقت رفتم اوووول راهنمایی نماز می خونم ( اینقدر که اول راهنمایی رفتن برام دور بود فک می کردم حالا کو تا اون موقع و می خواستم یه جورایی خدا رو گول بزنم )

 

اما تا چشم به هم زدم اول راهنمایی که هیچی؛ اول دبیرستان و حتی سوم دبیرستان هم گذشت...

 

راستی در مورد اون امتحان هم بگم که خدا نذرمو قبول کرد و اون امتحانه رو بالای 18 شدم اما به نذرم عمل نکردم

 

 

اصلا باورم نمیشه که بزرگ شدم و باید برم قاطی دنیای وحشتناک بزرگا

 

یه جورایی از وارد شدن به این مرحله از زندگی می ترسم

 

 

 

راستی بچه ها شبای قدر هم که نزدیکه...

 

میدونین چیه ؟؟

شبای قدر برای من جدا ازعذاداری و مراسم مذهبیش، یه وقتیه برا اینکه بشینم و یه سال گذشته رو مرور کنم و ببینم کجاها چیکارا کردم و چقدر بردم و چقدر باختم؛ و به سال آینده فکر کنم و اینکه چه چیزایی می خواد پیش بیاد...

 

فقط یه خواهش و سفارش دارم برا همه :

مسجد که رفتین ( که ایشالا همه میرین)؛ وقت خوندن مناجات امیرالمومنین حتما حتما حتما به یاد من باشین و دعام کنین باشه؟؟

آخه تنها دعاییه که من واااقعا عاشقشم و با جون و دل می خونمش...

 

 

همونطور که میدونین شعرا و عکسایی که میذارم همیشه متناسب با حالات روحی و احساس و فکرمه...

 

شعر ایندفه هم همینجوریه، یه شعر بی نظیر از اخوان و یه جورایی بازم وصف حال من! :

 

 

نگفتندش، چو بیرون می کشد از زادگاهش سر،

که انجا آتش و دود است.

نگفتندش: زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را ؛

همه درهای قصر قصه های شاد مسدودست.

نگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست؛

همه رنجست و رنجی غربت آلود است.

پرید از جان پناهش مرغک معصوم.

درین مسموم شهر شوم.

پرید اما کجا باید فرود آید؟

نشست آنجا که برجی بود خورده باسمان پیوند.

در آن مردی، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر .

بدست اندرش رودی بود، و بارودش سرودی چند.

خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی

بچشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند.

ولی زود از لبش جوشید با لبخند ها، تزویر،

تفو بر آن لب و لبخند!

پرید، اما دگر آیا کجا باید فرود آید ؟

نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت.

سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ، اما،

 

چه داند تنگدل مرغک؟

عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت.

پرید انجا ، نشست اینجا، ولی هر جا که می گردد،

غبار اتش و دود است.

نگفتندش کجا باید فرود آید .

همه درهای قصر قصه های شاد مسدودست.

دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون

صدف با خویش.

دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش.

چه گوید، با که گوید، آه

کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم،

ــ چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش ــ

همه پرهای پاکش سوخت .

کجا باید فرود آید پریشان مرغک معصوم؟......

 

 

 

روی این عکس خیلی زیبا هم یه شعر کوتاه از اخوان رو نوشتم:

 

 

 

این بیت خیلی قشنگ رو هم یه روز دبیر ادبیاتمون سر کلاس و خوند و منم چون خیلی ازش خوشم اومد حفظ کردم و نوشتم براتون :

 

 

 

 

و اما مثه همیشه اخر حرفام می رسیم به جملات بی نظیر الهی نامه :

 

الهی، تابه حال می گفتم گذشته ها گذشت. اکنون می بينم که گذشته هايم نگذشت، بلکه همه در من جمع است. آه،آه، از يوم جمع!

 

الهی، وای بر من اگر دلی از من برنجد!

 

 

فقط خواهش می کنم ازتون حتما رو این جمله ها فکر کنین؛این جمله ها چیزی نیستن که به راحتی فهمیده بشن ها...

 

به خدا نمیدونین وقتی می خوام جمله ها رو برا مطلبم انتخاب کنم چقدر سخته، اینقدر این جملات پر بار و پر معنان میمونم کدوم رو بنویسم.

 

و جمله ی جبران خلیل جبران :

 

من مسافرم

من دریانوردم

هر روز قاره ای را در روح خویش کشف می کنم.

 

خلاصه اینکه ببخشید که ایندفه اینقدر طولانی شد چون تو این سه ماه خیلی حرف رو دلم مونده بود...

 

 

 

 

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 
ای نوازش تو بهترین امید زیستن ، با تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام...

 

سلام

 

خوبین؟؟

 

منم خدا رو شکر خوبم...

 

ایندفه تصمیم گرفتم یه خورده مطالب غمگین بنویسم و عکسای غمگین بذارم!!

 

اولش یه متن از دوست عزیزم، بشرای گلم میذارم....

 

میدونین چیه؟؟

 

بشرا کسیه که منو از همه بهتر می فهمه و بهتر می شناسه؛ و به همین خاطر هم از طرف من می نویسه....

 

یعنی حرفای دل منو اون به صورت متن می نویسه...

 

و خدایی به بهترین شکل ممکن هم بیان می کنه....

(البته بعد از اینکه خودم یه کم توش دست می برم!!)

 

این متن از اعماق دل من نوشته شده:

 

 

صدا، صدای تو بود؛

قلبم هم نوای تو بود؛

سخن تو حرف دل نبود، کلماتی بود، صوتی بود، برای من نبود، ولی صدایت آرامش قلبم بود...

نمی دانی، نخواهی دانست، و نمی خواهم که بدانی سخنم را؛

و نخواهم گفت با تونقش خود را بر پرده ی تراژدی غم ها؛

و دیگر نخواهم تراشید بر کتیبه ی سنگی پیکرم نام تو را...

ای آنکه ندانم چه خطاب تو کنم:

بدان که تا ابدیت انکار نخواهم کرد عشق تو را؛

وفراموش نخواهم کرد آذرخش اولین نگاه تو را؛

و نادیده نخواهم گرفت تبسم ها و چشم های تهی از احساس تو را...

ای آنکه ندانم چه خطاب تو کنم:

اگر چه عمر نوازشت لحظه ای بیش نبود،

اما دست تو بر پیچ و تاب زلف من فریاد بی صدای جنون در جانم بود؛

و بوسه ی تو بر طره ی من نوای بی ریای ناله ی عشق بود؛

و آغوش تو برای من تمنای بستر وصل بود و آغاز فصل...

باری، صدا صدای تو بود، که صدایم کردی، اما اینبار هم تبسم ها و چشم های تو تهی از احساس بود.

و تنها کارمن تحمل ناز و فغان از نیاز...

 

 

این شعر هم مال اخوانه که رو این عکس نوشتم : 

 

اینم جواب خیلیا...

 

این شعر خیـــــــلی قشنگ هم مال اخوان ثالثه:

این شعر خیلی برا من عزیزه ها.....

 

همان رنگ و همان روی،

همان برگ و همان بار.

همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز،

همان شرم و همان ناز.

همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار،

همان جلوه و رخسار.

 

نه پژمرده شود هیچ،

نه افسرده؛ که افسردگی روی

خورد آب زپژمردگی دل.

ولی در پس این چهره دلی نیست.

گرش برگ و بری هست،

زآب و ز گلی نیست.

 

هم از دور ببینش.

بمنظر بنشان و به نظاره بنشینش.

ولی قصه ز امّیدهایی که دراو بسته دلت، هیچ مگویش.

مبویش.

که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند.

مبر دست به سویش.

که در دست تو جز کاغذ رنگین، ورقی چند، نماند.

 

 

این بیت هم مال مریم حیدر زاده است :

 

آهای با توام...

 

میدونین چیه؟؟؟

 

ایندفه می خوام زیاد حرف نزنم و بذارم مطالب و عکسام به جام حرف بزنن...

 

 

و روی این عکس هم بیتی از فروغ نوشتم که جواب منه به خیلیا....

 

اینم جوابت !

 

 

و اما جملات بی نظیر الهی نامه :

( البته ایندفه می خوام دوتا جمله بنویسم، چون حرف دلم زیاده و باید از تو اینا بفهمین!!)

 

 

 

الهی، راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر...

 

الهی،داراتر از من کيست که تو دارای ِ منی.

 

 

 

اینم از جملات جبران:

( اینم دو تا  البته )

 

آدمی هرگز به سپیده نمی رسد، مگر از جاده ی شب.

 

وقتی جامم خالی است، آن را می پذیرم. اما وقتی نیمی از آن پر است، به نیمه ی خالی آن اعتراض می کنم.

| $| نوشته شده   توسطساقی  |   |  ارسال به دوستان
 

 سلام دوست جونا

 

خوبین؟؟؟

 

 روز مادر مبارک

 

وااااااااااااای مُردم من

 

امروز خییییلی سرم شلوغ بود...

 

از صبح که پا شدم (خونه خواهرم بودم)  نهار درست کردم، ظرفا رو شستم، خلاصه اینکه کلی کار کردم تا بعد از ظهر شد؛

 

بعد از ظهر هم رفتن خرید خونه کردم برا خواهرم ،

 غروب ک